شنبه ۱۰ مرداد ۱۳۸۸ ه‍.ش.

ذایقه

دلم سبد سبد از آرزوی یار پر است
و باغ خاطرم از یاد روی یار پر است
تمام کشور از عشاق سر به کف خالیست
ولی محله و بازار و کوی یار پر است
نوشته ها همه از ذکر خوبی اش مملو
رسانه ها همه از گفتگوی یار پر است
شمیم غنچهء هر مصرعم از آن خوب است
که گلستان خیالم ز بوی یار پر است
ز چشمهء جگر این دیده ای که مانده به راه
برای دیدن و در جستجوی یار پر است
به گریه میکَشدم طعم عاشقی "شاکر"
مگر ز ذایقهء تند خوی یار پر است؟

مرینه، کلیفورنیا
Aug/1/09
بازگشت به کابل
شهر کابل شهر خاک و شهر دود
شهر ویرانی در اعماق وجود
شهر ما شهر گدایی گشته است
شهر فقر و بی نوایی گشته است
در نگاهش شادمانی گشته کم
شهررنج و شهر درد و شهر غم
در نگاه مردمان بیچارگی
در زمین و آسمان آلودگی
مردمی که خاک بر سر گشته است
حالشان بد بود، بدتر گشته است
کوچه های او همی کند و کپر
شهر دار از شهر کی دارد خبر؟
قیر جاده گرد چشمان گشته است
لوش و لا اما فراوان گشته است
دارلمان ویرانه ای اندر گل است
حال زارش را ندیدن مشکل است
شهردارا رحم کن، کاری نما
کار کم نه، کار بسیاری نما
تکسی و شخصی و سرویس ازدحام
نام قانون رفته است از یاد عام
هر یکی بر ضد دیگر میرود
گر سریع باشد، سریعتر میرود
جاده را از خط کشی آثار نیست
سرخ و نارنجی و سبز در کار نیست
حق اولیت نمیداند کسی
رهرو و عابر یکی خار و خسی
در میان اینچنین شهر فقیر
از سناتور و رئیس و از وزیر
در دل شهری که بی بنیاد شد
قصرهای رنگ رنگ آباد شد
با بهای خون مردم ساختند
در عوض ایمان و وجدان باختند
تا ربود از ملت نادار پول
جیب دارا پرشد از بسیار پول
این دموکراسی نظام نظم نیست
این زمام دیگر زمام نظم نیست
دور ما دوران زور و رشوت است
دورهء خواری و دور ذلت است
دور بی انصافی و ناقابلیست
دورهء ظلم و فساد و جاهلیست
دورهء خونخواری گرگان عصر
مثل هر عصر دگر مهمان عصر
زیر نام طالب و خلق و جهاد
کشورم را مید هند با دست باد
ساز قاچاق است دولت را به گوش
با هیروئین مینماید عیش و نوش
کس ندارد هیچ پروای غریب
گوش دولت نشنود نای غریب
نفع شخصی برتر است از نفع عام
ماده را گردیده هر رهبر غلام
رهبری کن رهبرا دیگر بس است
این همه سستی چرا؟ دیگر بس است
دست خائن عامل فسق و فساد
جای پایش اندراین کشور مباد
دست خائن را دگر از کار گیر
مایکروب از جسم این بیمار گیر
کشورت را کشوری آباد کن
زاتکا با شرق و غرب آزاد کن[1]

21/5/2009
[1] "ز" و "اتکا" یکجا، یعنی "زتکا" تلفظ شود.


غزل ناز

میان چشم تو و قلب من ترانهء ناز
نوای نازو نی و نای شاعرانهء ناز

دوباره کن نظری و سخاوتی بر ما
که ما فقیر و تو هم صاحب خزانهء ناز

پریده باد به آفاق بی کرانهء عشق
کبوتران نگاهت ز آشیانهء ناز

دو مصرع غزل چشم تو مرا آموخت
سرودن غزل ناب عاشقانهء ناز

نکرده یک مژه هم سوی من ز ناز نظر
مزن به سینه ام از خنجر بهانهء ناز

زمن بگیرد، اگر ناز تو نباشد، عمر
خدا ترا بدهد عمر جاودانهء ناز

فشان ز اشک دل و دیده بر سرش "شاکر"
ز خاک عاطفه تا سر زند جوانهء ناز

زمین گیر

شنیده ام که ز من رفته اختیار وطن
و د ست غیر گرفته غرض به کار وطن
ز بس که فقر زمین گیر کشور ما شد
گلی نرست سر سفره بهار وطن
بود که نقش شقا گم شود ز دیدهء دل
و رسم صلح شود شیوه و شعار وطن
عجب که هر دوی شان گریه میکنند ولی
نگه به حال من و دل به حال زار وطن
از آنکه هر که گرفتار روزگار خود است
برای کی بدهم شرح روزگار وطن
نمای باغ وگل و سبزه و بهارکسی
نمیرسد به گل و سنگ و خاک وخاروطن
دلم ز دیدن لاله از آن به خون آغشت
که یادم آورداز قلب داغدار وطن
مرا چه کار به گرمی آفتاب بهار؟
که دورم از بر و آغوش گرم یار وطن
اگر چه مانده جدا جسم خستهء "شاکر"
جدا مباد ولی جانش از کنار وطن

گر چه دستت شسته ای با زمزم آب جهاد میچكد در بیگناهی خونم از هر پنجه ات

زندگی چیست؟

شنیدم عاقلی گفت زندگی چیست
به پای آشنا شبها غنودن
ز زیبایی و از زشتی دنیا
به بیداری كمال بهره سودن
نهادن بر لبی رنگی ز لبخند
و زنگار غم از دلها زدودن
گه از شادی نوای او فراموش
گه آهنگی برای غم سرودن
نه از بهر ثواب و ثروت و نام
برای خوب بودن، خوب بودن
و برد و باخت با اندیشه باز
پذیرا گشتن اندر آزمودن

مره كشت

رفتی و طرز رفتنت مره كشت
یك دو سه گپ نگفتنت مره كشت
ما برایت گذشته ایم از سر
از سر ما گذشتنت مره كشت
با رقیب و رفیق ما یكسان
رشته مهر بستنت مره كشت
شیشه نازك دل ما را
ریزه ریزه شكستنت مره كشت
زنده ی پای بندعشق توام
دستم از عشق شستنت مره كشت
بر سر شانه های یار ای موی
حلقه حلقه نشستنت مره كشت

به زنجیر تعصب بسته باشد بال افكارم وگرنه در جهان دوستی پرواز خواهم كرد
دوستی هم كار دشوار است شاكر عبرتی آشنایی با چراغ آخر پر پروانه سوخت

هوای شهر دلم

هوای شهر دلم بی تو سرد و بارانیست
و كوچه كوچه او تیره از پریشانیست
به بام و پنجره تا قطره قطره یخ رویید
برای موی تو یك دسته گل زمستانیست
كناره های دلم بی تو خالی و خاموش
و بحر سینه پر از موج های توفانیست
مرا به عقل نصیحت نموده اند ولی
کسی نگفت كه عاشق مشو كه نادانیست
اگر سرش نكند آرزوی موی ترا
چرا همیشه پس ا فكار دل پریشانیست
اگر ز شادی وصل تو كوته شد غم نیست
كه با غمت همه شب دست ما گریبانیست
دلا ز شعر مكن دوری و ز عشق مرنج
و گرنه عاقبت كار ما پشیمانیست
جهان “شاكر” از افكار عشق تو جاوید
و بی محبت تو زندگانی اش فانیست

شهپر شاهین
آواز مرا بندی این خانه مسازید
پرواز مرا بسته به زولانه مسازید
من بال عقابم كه به آفاق زنم پر
پس شهپر شاهین پر پروانه مسازید
با زحمت بی جایی كه هشیار كنیدش
دیوانه تر از این دل دیوانه مسازید
نی سر به سرم مانده نه سامانه به سامان
زین بیشترم بی سرو سامانه مسازید
تهداب وی از پخته گی عقل گذارید
از پخسه در این خانه دگر خانه مسازید
مانید سر بستری از خاك بخوابند
از شعله به مرغان چمن لانه مسازید
با تیر و تفنگ و تبر و توپ و تیاره
ویرانه تر این خانهء ویرانه مسازید
یاران به خبر گیری حال دل شاكر
باری بنمایید و دگر بانه مسازید

باش امشب

ای ز من رفته ترا من به خدا میسپرم
به محبت، به صداقت، به وفا میسپرم
آنچه خوبی كه به دنیا بود از آن تو باد
به آنچه پاكی كه به دلهاست ترا میسپرم
باش امشب كه به پای تو بمانم بیدار
صبحدم دست تو با دست صبا میسپرم
ناله ای را كه برون نایدم از پردهء دل
به لب نای و به غوغای نوا میسپرم
ز هوای تو اگر باغ خیالم خوشبوست
عطر خشبوی خیالت به هوا میسپرم
دل “شاكر” كه نبد لایق رویت صنما
به عجل داده و ازروی رضا میسپرم

ز ملك عشق

دلم گرفته و وضع هواش بارانیست
و یاد تو عقب میله هاش زندانیست
به حیرتم كه چرا اینهمه تشنج و جنگ
نه رسم كفر چنین است و نه مسلمانیست
به گوش قسمت ما گفت زلف یار شبی
نصیب هر دوی ما از ازل پریشانیست
ز عقل بس كه بدور است كار حرص جهان
ببین كه عاقبت كار ما پشیمانیست
به نا خدایی كه در خواب رفته باید گفت
شكسته قایق و امواج بحر توفانیست
به شهر و كوی فرنگ خو نمیكند شاكر
ز ملك عشق و دیار وفای افغانیست

بارگاه نیاز

به شامگاه غریبان بی نوا قسم است
به پاس جلوه اندیشه صبا قسم است
به زنده داری چشمان آشنای فراق
به خواب نرگس چشمان آشنا قسم ا ست
به آن سری كه بلند ا ست از تكبر حسن
به آن نگه كه فتاد از سر حیا قسم ا ست
به روز گشته گی مردمان پاك سرشت
به شب نشینی پیران پارسا قسم ا ست
به قلبهای فدا از برای آزادی
به خون پاك شهیدان كربلا قسم ا ست
به چشم تارهء امید صبح روشن صلح
به چشم بسته ز امید هر دوا قسم ا ست
به سینه های جوان كه دریده ا ست بلا
به خنجری كه درد سینه بلا قسم ا ست
به جامهایی كه بشكسته از جفای زمان
به بادهء كرم و الفت و صفا قسم ا ست
به آن زمان كه به پیكار سر نوشت دمی
سر شكسته ندانسته ام ز پا قسم ا ست
به سینه ای كه ز قید ا سارت آزاد ا ست
به آن دلی كه به عشق است مبتلا قسم است
به آرزوی وصال و غم جدایی یار
به آن فسانه كه گویند هر كجا قسم ا ست
به خانه هایی كه ویرانه گشته در كابل
به زخمهای دل قلب آسیا قسم ا ست
ز بارگاه نیازت نمیرود شاكر
به ذات پاك و كریم تو ای خدا قسم ا ست

قافله ها

از قافله ها قافله ام بس كه پس افتاد
نور از نگه، وازگوش صدای جرس افتاد
باشد كه پراز لانه بیداد گشاید
بالی كه شكست و به میان قفس افتاد
آگاه نبودیم ز شیرینی این خاك
تا طعمهء موران شد و چنگ مگس افتاد
افسوس كه پروانه بر شمع نیاسود
ای وای كه گل در بغل خار و خس افتاد
مأیوس مشو، داد طلب كن كه بگیرد
دستی كه به دامان رب داد رس افتاد
حیرانی كه چون خسته نماید دل “شاكر”
از بس كه برای تو تپید، از نفس افتاد

پسرم خوش آمدی

پسر خوب من ای شگوفه باغ امید
بعد یك عمر صبر
بعد یك عمر دعا
چو طلوع روی خورشید نگاه من و مادر
به شروع فصل شادانی عشق
بهترین تحفه یزدانی تو
جگر ما، دل ما، جانی تو
دست ما دست دعا سوی خدا
تا مسلمان باشی
مصدر خدمت انسان باشی
و هم افغان باشی
پسرم، قدم كوچك تو
سر چشمم كه صفا آوردی
و به لبخندی ز گنجینه صبح
رحمتی را ز خدا آوردی

آتش پرست


من آن پروانه آتش پرستم
كه با آتش سوزم و آتش پرستم
نمیخواهم شراب عیش ساقی
بده پیمانه آتش بدستم
اگر زآتش نییم واز ملك آتش
خدایا! از كجا هستم، كی هستم
دلی آسوده در آغوش جانان
میان شعلهء آتش نشستم
سرشتم را چو از آتش ستودند
ضمیرم را به تار شعله بستم
چو توفانم، به جان آتش افتم
كه من آزاده و مست و الستم
چو “شاكر” از دیار آتشم من
چو آتش سركش و سرشار و مستم

گز و میدان

بیابان را گلستان میتوان كرد
شبستان را چراغان میتوان كرد
مكن سودا اگر باری شكستی
دوباره عهد و پیمان میتوان كرد
ز جبر و زور تو بسیار دیدیم
كمی هم لطف و احسان میتوان كرد
به پیكار محبت برتری جو
از این گز هم به میدان میتوان كرد
عجب آید مرا از این همه ظلم
كه انسانی به انسان میتوان كرد
و بس كار بدور از دین و ایمان
به نام دین و ایمان میتوان كرد
نمك ای دردمند من مپاشی
به آن زخمی كه درمان میتوان كرد
مكن كم بر سرم ای چرخ گردون
ز نازی كه فراوان میتوان كرد
اگر ویرانه شد آباد شاكر
دوباره ملك افغان میتوان كرد

ترا میپرستم

ترا ای خاك افغان میپرستم
ترا ای بهتر از جان میپرستم
گل هر سنگ قلب كوهسارت
به هر باغ و گلستان میپرستم
بدان كه دشت های خشكت ای یار
قسم با چشم گریان میپرستم
اگر افتاده ام در شام غربت
ترا با نور ایمان میپرستم
مرا با عشق تو پیمان چه كار است
ترا بی عهد و پیمان میپرستم
اگر چه دوری ات افتاده مشكل
ترا من سهل و آسان میپرستم
مپنداری كه “شاكر” بی وفا بود
ترا آباد و ویران میپرستم از” شام فراق”
شاید شنیده باشی . . .

دیشب به یادم آمد از كوچه های كابل
از نیك مردم با صدق و صفای كابل
سرگشته روح من شد، در جستجوی رویش
چون جسم رانده از جان، دیدم جدای كابل
تصویر آسمایی در فكر من مجسم
هر لحظه گوش قلبم دارد صدای كابل
دشمن اگر سرم را از تن جدا بسازد
هرگز جدا نگردد ا ز سر هوای كابل
خوش سیركن جهان را، بین هیچ جا ندارد
شهری به روی دنیا زیبا لقای كابل
ما از تو گر چه دوریم، از یاد ما نرفتیم
ما را مكن فراموش، ای آشنای كابل
زنجیر بسته نتوان بال خیال ما را
آندم كه میزند پر سوی سمای كابل
پروان و چوك و جاده، یا مندوی بگویم
از پارك شهر نو یا از سینمای كابل
كابل قیامها كرد بر ضد روس و انگلیس
ای بیخبر خبر شو از ماجرای كابل
در جنگ با نریمان از كشمكش نیاسود
زنجیرها فگندند بر دست و پای كابل
دانی كه همچو شیرند، ناهید دخترانش
شاید شنیده باشی، از كاكه های كابل
یاد است سوم حوت ، وآن مردم غیورش
غلتیده بود در خون، ماتمسرای كابل
یا رب! خوشا به بزم غربت سرای خاكش
چون پیش ما ندارد دنیا بهای كابل
دارد خبر كسی كه دیده است كابلم را
دارم ز نوحه ای كه هر شب برای كابل
شور است و بس هیاهو، در بزم غیر" شاكر"
اما ندارد هرگز شور و نوای كابل ۶/۳/۱۹۸۶
غزل فراق رابا دوست عزیزم شكرالله “شیون” كه اكنون در اروپا به سر میبرد سرودیم. تا زنده ام ممنون و مدیون آموخته های او یم.
فراق

شنید هر كه ز من تا كه داستان فراق
خدا خراب كند گفت آشیان فراق
از آنزمان كه خدا ساختم ز یار جدا
بهار من بگذشته است در خزان فراق
شكسته كشتی دل ساحلی نمیابد
اسیر موج غم افتاده در میان فراق
به حلقه ای كه به گوشم فگند عشق قسم
منم اسیر تب و تاب و ناتوان فراق
مگوی پند مرا بیشتر از این ناصح
كه سود وصل ندانی پی زیان فراق
كبوتریست دل افتاده در بلا جانا
بیا رهاش كن از چنگ پر توان فراق
هوای لاله اگر زد به سر ترا روزی
به سینه هست مرا داغ از نشان فراق
مثال "شیون" و "شاكر" كسی به روی زمین
ندیده خوار و زبون زیر آسمان فراق

زود میگذری

تو گل سبز خار را مانی
تو نسیم بهار را مانی
آه! بس سنگ قلب تو سرد است
سنگ سرد مزار را مانی
مست و مغرور من چو میخندی
مستی جویبار را مانی
رفتی و آرزو همه پژمرد
تو نسیم بهار را مانی
از تو صحرا همه گلستان شد
رحم پروردگار را مانی
بس كه غم میدهی مرا ای عشق
آمد روزگار را مانی
زندگی بس كه زود میگذری
جلوه های نگار را مانی
گیرای آتش شبی در آغوشم
كه تو آغوش یار را مانی
بس تپیدی به خون خویش ای دل
بسمل بیقرار را مانی
از سر سنگ سینه ام، ای شعر
ناله آبشار را مانی
بس كه داغ است در دلت شاكر
لاله داغدار را مانی
بیداری

مژده كه سرما گذشت، فصل بهاران رسید
موسم خشكی برفت، نوبت باران رسید
خاك چو گل برفشاند، مهر به دل پروراند
غنچه شگوفان شدو، با لب خندان رسید
ریشه هم آغوش خاك، دانه هم آغوش تاك
از كرم زات پاك، برگ درختان رسید
تا دل یخ آب شد، آب چه بیتاب شد
بر سر هر جویبار، سرخوش و مستان رسید
دشت پر از لاله شد، لاله پر از رنگ شد
گل به چمن بر شگفت، سبزه فراوان رسید
در بر سرو و سمن، با گل و باغ و چمن
تا غزلی سر دهد، بلبل دستان رسید
دین و دل ما همی، بر كف جان حاضراست
تا ز كف ما برد، دلبر جانان رسید
دست درآغوش باد، با شر و با شور و شاد
چرخ زنان آمد و، مست و خرامان رسید
سالی گذشت و بسی حرمت انسان نكرد
فرصت ارجی به نام پاك انسان رسید
دوره خاموشی جلوه خورشید رفت
نوبت تابیدن ماه فروزان رسید
گفتمش ای دل بگو! چیست ترا آرزو
گفت به گوشم كه كاش، جنگ به پایان رسید
دورهء خوابیدن "شاكر" غافل گذشت
دورهء بیداری ملت ا فغان رسید

جهان من


شنیدم شمع با پروانه میگفت:
كه جای بال تو آغوش من نیست
ترا و خویشتن را هر دو سوزم
مرا تا چاره ای جز سوختن نیست
خدا را دور شو دور از بر من
اگر بال تو سوخت، تقصیر من نیست
به آتش گفت آن پروانهء شوخ
كه من پروانه ام، پروا نه دارم
خوشا امشب كه جان پاک خود را
به خاك پایت ای جانان نثارم
گلستان بی تو ای آتش نخواهم
میان شعله ات كاشانه دارم
جهان من همه تاریك و سرد است
به جز آغوش گرمت جا ندارم

از غزل . . .

از غزل حسن روی تو زیباتر است از غزل خنده های تو شیواتر است
هر نگاه تو تصویر تركیب نو هر صدای تو از هر نوا بهتر است
هر غزل را برای تو باید نوشت اشك هر دیده باید به پای تو هشت
زندگی بی تو فصل خزان غم است با تو دنیا بهار و نشاط و بهشت
در پناه دو چشمان جادوی تو مهر خورشید تابندهء روی تو
دامن سبز شعرم ز عشق تو پر زیر سایهء دلگیر گیسوی تو

دریا و ساحل

رنج تن از منت دونان كشیدن بهتر است
مرگ جان از طعن نامردان شنیدن بهتر است
بگذر از شیرینی گفتار ناصح با من آ
تلخی درد دل ما را چشیدن بهتر است
خستهء من، گام زن تا مهلت آرام نیست
هان كه خوابیدن خوش است، اما رسیدن بهتر است
در سكوت شب چو نور ماه خاموشی خطاست
ناله ای باد صبا، اینجا وزیدن بهتراست
لا و لا در گوش ساحل موج دریا میسرود
آرمیدن مر ترا، ما را تپیدن بهتر است
تا به كی ای دل خزیدن بر سر خاك سیه
در سما بالی گشا، آنجا پریدن بهتر است
در كمال ناتوانی از تماشای ستم
كور بودن بهتر است، آری ندیدن بهر است
گر چه خار بی وفایی در گلستان كم مباد
برگی از باغ وفای یار چیدن بهتر است
از دل پر درد "شاكر" قصه جور زمان
میتوان بسیار گفت، اما شنیدن بهتر است

ناشگفته

ای مسلمانان مسلمانی چه شد؟
حق پرستان، حق انسانی چه شد؟
مینجنبد در گلستان شاخه ای
بال پرواز و پر افشانی چه شد؟
در وفاداران وفایی كس ندید
پس وفای عهد و پیمانی چه شد؟
بو علی سینای بلخی در چه حال؟
سید جمالدین افغانی چه شد؟
میرویس و اشرف و احمد كجا؟
یا ابومسلم خراسانی چه شد؟
ساقی بزم محبت، جرعه ای؟
یک زمانی داشت كه ارزانی چه شد؟
ظلمت جهل و ستم شد برملا
علم را خورشید تابانی چه شد؟
نا شگفته غنچه "شاكر" پرپر است
عمر او را در پریشانی چه شد؟ ۷/۲/۱۹۹۹

جهان بی مروت

ای طایر آرزو پر تو
با سنگ قضا شلسته تا كی؟
ای راهرو دیار امید
در جادهء صلح خسته تا كی؟
ای ملت قهرمان و آزاد
با گوش و دهان بسته تاكی؟
بر خیز و به پا كن آتش ای دل
بر خاك سیه نشسته تا كی؟
سر رشتهء تار زلف جانان
آیا كه ز چنگ رسته تا كی؟
"شاكر" به جهان بی مروت
آیا كه دل تو بسته تا كی؟
جنگ

هر قدر از دستم آید، میكنم توهین جنگ
هر كجا پا میگذارم، میكنم نفرین جنگ
جز فلاكت کی بود حاصل ز کشت دشمنی؟
این سبق آموختیم از حاصل پیشین جنگ
بوریای صلح باشد تا نشیمنگاه دل
جمع میباید نمود از زیر پا قالین جنگ
با خبر باشید ای فرهادیان كار خطا ست
زهر نابودی چشیدن از لب شیرین جنگ
تا شفقت باشد آیین و محبت دین ما
تا به كی بودن عزیزان پیرو آیین جنگ
ما گنه گاریم و نفرت لكهء دامان ما
باید از دامن زدود این لكهء ننگین جنگ
بعد از این دست من و چاك گریبان سحر
چون شفق بر چیده باید دامن رنگین جنگ
دست و تیغش تا به كی از خون ما رنگین بیا
تیغ نادانی ستانیم از كف خونین جنگ
ای مسلمانان خدا را! میتوان از هم جدا
مكتب اسلام باشد یا خشونت دین جنگ؟
مژده ای یاران كه فردا تحفه میارد بهار
با نوید صلح آید دشمن دیرین جنگ
"شاكرا" امشب پر پروانهء جان را بده
با آتش (باتش) شعری كه سوزد شهپر شاهین جنگ

نا خوانده مهمان

دلبرا باز آ شبی تا گل به دامانت كنم
سر فدایت سازم و جان رابه قربانت كنم
بر سر لبهای داغ تو لبان سرد خویش
آنقدر مانم كه تا بیزار از جانت كنم
گر خیالی از رهایی میزند پر در سرت
بسته عهد و اسیر دام پیمانت كنم
لكه های درد را خواهم كه از آیینه ها
شستشو با باده ای از جام چشمانت كنم
از قضا روزی اگر گم كرده باشی راه خویش
بگذر از كویم كه تا نا خوانده مهمانت كنم
دلبرا! باز آ شبی تا این دل آشفته را
بر سر آشفتهء زلف پریشانت كنم
تا سحر "شاكر" من امشب آنقدر عاشق شوم
تا ز كار عاشقی آخر پشیمانت كنم

چشم ماه

دیشب كه چشم ماه و دل آسمان گریست
بر حال آدمییت و روز جهان گر یست
با او فقط نه قلب من از رنج گریه كرد
از درد او تمام زمین و زمان گریست
بر هر گنه كه هنوز نهان ا ست زیر ابر
بر هر حقیقت شب تاریك عیان گریست
یك تاره هم به سوی زمین چشمكی نزد
تا دیدگان بستهء این كهكشان گریست
با نام دین و مذهب و عقیده و نژاد
بر موش و گربه بازی نسل جوان گریست
از بس كه شكوه داشت به لب مادر حیات
با گریه گفت قصه اش آن بی زبان گریست
از بس كه كشت آدمی را آدمی دگر
چون قطره های خون كه چكید از سنان گریست
ابر بهار حالت انسان بدید و گفت:
باید برای اینهمه آشفته جان گریست ۰۳/۰۶/۲۰۰۵ “شاكر”

هجوم حادثه

اگر چه محوطه تاریك و راه دشوار است
دلا مترس كه همت بلند در كار است
عمل به كوی و بر ما متاع نادر روز
و جنس لاف فراوان به روی بازار است
همیشه كوفته است موج سربه ساحل وسنگ
جنون به سر زده اش، یا اثیر و ناچار است
ز بس كه دید دو رویی، نگاه از او شرمید
ز بس شنید دلم، از دروغ بیزار است
دلم گرفته به حال و هوای دیدن یار
چو آن پری كه بدون قفس گرفتار است
علاج درد دل از پوزش خطای سر است
كه سینه از مرض بغض و كینه بیمار است
نگه ز خاك ره دوست میشود روشن
وگر نه خاك سیه در خرابه بسیار است
دلیل نالهء ما جور دشمن هرگز نیست
فغان ز دوست، شكایت زشیوهء یاراست
هجوم حادثه را مشكل است باور عقل
كه سیل و زلزله كارخدای غمخوار است
به لطف غیر ز تردید كن نظر “شاكر”
گزیده مار ز ریس دراز هشیار است 2/24/05

مجمر جان

تا دلم در مجمر جان سوختن آغاز كرد
هر پر بال خیالم شوق صد پرواز كرد
پیش آن گلزار تا بال نیازم پر گشود
خار مژگان از حیا در كشتن من ناز كرد
دیده ام با گلستان عشق آب ازسینه داد
اشك چندان ریخت كه آخر غنچهء دل باز كرد
ساز حسرت قسمت سوز و گداز عالم است
شمع هم تا پر فشانید، عزم رفتن ساز كرد
چون حبابی از حیا بر گرد خود پیچیده ام
راز دل كی میتوان افشا به اهل راز كرد
آتش افروزی اگر، از خاك نا واقف مباش
كه این طریقت دور گردون از ازل آغاز كرد
گوش دنیا بس كه در كار شنیدن عاجز است
از حیا بگذشت "شاكر" نعره در آواز كرد

روزگار

ای دست صبح روشن فردای روزگار
بردار پرده از شب یلدای روزگار
زنجیر ظلم و نفرت و رنج و شقا و درد
با دست صلح بر فگن از پای روزگار
هشدار نیستان كه سرائیده ام غزل
با قال و قیل و ناله و با نای روزگار
پر كرد بس كه جام مرا از شراب عشق
آخر شكست گردن مینای روزگار
شاكر ز من ترانهء جهد و قیام جو
شعرم مباد نغمهء لالای روزگار

پنجه سحر

یلدا شبی و ما و تو مدهوش خواب شب
تا پنجهء سحر درد از رخ نقاب شب
پای فرار بسته و اندیشه ها اسیر
جانها به لب رسیده ز دست عذاب شب
مهتاب عشق یا ره فردا كند سپید
یا مشعلی ز حق بزداید سراب شب
برخیز و رنجه كن قدمی سوی آفتاب
بگذر زعیش خواب و ز نوش شراب شب
صبحی بخند و صورت خورشید را ببوس
از یاد بر شكایت خواب خراب شب
سیمرغ روز باش و ز هفت آسمان گذر
تا كی سوار بر سر بال عقاب شب
پیوند ده جهان جدیدی ز تار مهر
بگسل به تیغ نور حقیقت طناب شب
امشب ز روز و روشنی و راستی بگو
"شاكر" مگو حدیث سیاه كتاب شب ۶ ۹ ۱۹۹۸

آمد و رفت

دیشب كه نگار آمد و رفت
چون باد بهار آمد و رفت
آن صبر و قرار جان عاشق
با صبر وقرار آمد و رفت
گر بهر هلاك من نیامد
پس بهر چه كار آمد و رفت
بوسی ز كنار لب نداد و
بی بوس و كنار آمد و رفت
یك قطر هء ناز هم ننوشاند
از چشم خمار آمد و رفت
در كوچه دردمند عمرم
مانند غبار آمد و رفت
با تیر نگاه و تیغ ابرو
چندی به شكار آمد و رفت
او جان و جهان به آتش افروخت
تا همچو شرار آمد و رفت
افسوس كه ماند راز "شاكر"
ناگفته و یار آمد و رفت
دختر افغان

عجب خوش قلب و با مهر و وفایی دختر افغان
عجب زیبا و ناز خوش ادایی دختر افغان
به هر سو میروم دارد نگاهم جستجوی تو
كجا رفتی، كجا هستی، كجایی دختر افغان؟
گل باغ و گل دشت و گل كوه و گل دامن
تو از یك جای خوش آب و هوایی دختر افغان
تو خورشید جهان افروز، تویی مهتاب جان افروز
به زیر چادری پنهان چرایی دختر افغان؟
تو كوه استقامی و من حیران جلال تو
به سان كوه های آسمایی دختر افغان
تو كه در چشمهای خامشت بس رازها داری
درون سینه در شور و نوایی دختر افغان
عجب ناید مرا از دیدن چشمان گریانت
كه بس آزرده از جور و جفایی دختر افغان
رهایت خواهم از چنگ بلای جنگ و دام رنج
که اسیر پنجه شوم بلایی دختر افغان

اژدهای شب

اژدهای شب اگر سر از گریبانت كشید
خون دل از دیده و هم شیره از جانت كشید
شهر كابل، شهر آتش، شهر دود و شهر خاك
شهر من باید كه در آیینه ها آنت كشید
ای اسیر خانهء تاریك جهل باید كه زود
از میان خانهء تنهای زندانت كشید
این صدای بسته را از عمق خاموشی برون
با نوای موج و با غوغای توفانت كشید
همچو تار زلف خوبان تار هر اندیشه ام
صد پریشانی به احوال پریشانت كشید
جسم خون آلودهء خوشبختی روح ترا
باید از خون خفته شهر عشق ویرانت كشید
این خجالت را به نزد كافر و گبر و یهود
این خجالت را ز كار اهل ایمانت كشید
اژدها! امشب اگر نا خوانده مهمان آمدی
عاقبت از خانه ام باید پشیمانت كشید

کهنه و نو

بيا ز اندیشه و افکار نو گو
ز گفتار نو و کردار نو گو
به سوی راه و رسم کهنه منگر
دلا از جلوه دیدار نو گو
مکن آزار من با رسم دیرین
مرا ازشیوه آزار نو گو
بسوزان یاری پیشینه با آتش
زسوز و ساز عشق یار نو گو
مخور دیروز را هرگز غم امروز
برای یک غم و غمخوار نو گو
به کوی کهنه ار گوشت ندادند
برو در كوی و در بازار نو گو
درا در بزم رزم بودن صلع
و از صلع نو و پیکار نو گو
مگو دیگر سرود کهنه "شاکر"
به سبک تازه و اشعار نو گو

كهكشان خیال

ز لابه لای ابرهای پاره پاره ستاره
به كهكشان خیالم مزن شراره ستاره
اسیردام شبم ساخته ای پس چرا چرا؟
به كام صبح روی از برم دوباره ستاره
رقیب آمده تا در رباید از منت امشب
به ماه جلوه كنی یا مرا نظاره ستاره
ز شیشه نیست ولی تا سحر ز سنگی حرفی
ز بس شكست، شد امشب دلم ستاره ستاره
شكسته قایق دور از كناره امید من
تو یك جزیره به دریای بی كناره ستاره
زمانی دست كنی حلقه گرد گردن مهتاب
گهی به دلدل ابری تك سواره ستاره
عجب كه حلقه بگوشیست نام پیشهء "شاكر"
ولی سحر بكند از تو گوشواره ستاره

كاش میشد

كاش میشد دشمنی در بین مردم عار بود
كاش میشد دوستی از آنچه هست بسیار بود
كاش در فصل گرفتار غم قحطی رحم
جنس غمخواری فراوان بر سر بازار بود
كاش یاری را وفا میبود و پیمان را بقا
مردمان را عادت پابندی گفتار بود
ای بدا! آدم فراوان ا ست اما یار كم
كاش میشد در جهان تا هر كسی را یار بود
صاحب قدرت نمینوشید خون بینوا
كاش شیران از شكار آهوان بیزار بود
آدم ایستاده ای، افتاده ای را دستگیر
چاره مندی چاره ساز آدم نا چار بود
گر چه هر دل را شفای درد در دست خداست
یك دو همدردی كنار بستر بیمار بود
كاش میشد در جهانی كه وفایش كس ندید
شمع با پروانه و گل هم به بلبل یار بود
كاش "شاكر" تا ثبوت مردی و مردانه گی
در تواضع و مروت، نه كه در پیكار بود

تقدیم به بزرگوار مهربانترین ام، پدرنازنین ام، مرحوم نور احمد شاكر، در گذشته استاد فاكولته زبان و ادبیات پو هنتو ن كابل. خداوند روحش را شاد داشته و جنت نصیبش گرداند. یادش و محبتش در قلبم جاودانه باقیست.

پدرم نیست

ای مه منما روی كه امشب پدرم نیست
ای تاره چه تابی به سرم، تاج سرم نیست
مردی كه پر از نور نمودم دل و دنیا
ای شمس، برو دور كه نور نظرم نیست
از پیش بسی شام مرا تار تر آید
روشن دگر از دیدن رویش سحرم نیست
بنگر كه چه رنگیست مرا قطرهء هر اشك
از سرخی خونی كه میان جگرم نیست
محروم شد از ریختن امروز به پایش
آن دانهء اشكی كه به چشمان ترم نیست
در گوشه ای از باغ عمر زار نشستم
نالان، كه پریدن هوس بال و پرم نیست
هر آنچه به سر آیدم از گردش گردون
ترسی ز غم گردش دور و قمرم نیست
تا راه نمای ره "شاكر" پدر اوست
پس گفته نشاید كه چراغ سفرم نیست

گل ریحان

كاش میشد ما ترا در بر كشیم
شربتی از لعل نابت سر كشیم
آتش گلشن به خاموشی دهیم
تا گل ریحان ز خاكستر كشیم
از پی تقلید هر بیگانه ای
تا به كی پا از پی دیگر كشیم
دلبرا از ما اگر دامن كشی
گوشهء دامن به چشم تر كشیم
تا دل ما را به آتش میكشی
آه داغی از دل خاور كشیم
شعر ما اینبار خوش نه آمد ترا
بار دیگر مصرعی بهتر كشیم

مترسانم مترسان

مترسانم مرا ای جان مترسان
مرا از آفت دوران مترسان
مخوان در گوش من افسانهء ترس
مرا از گوشهء زندان مترسان
به سوز شعر من گوشی فرا ده
مرا از آتش سوزان مترسان
تو میترسی ز بی درمانی اما
مرا از درد بی درمان مترسان
مرا ای گوشهء ابروی جانان
ز تیغ و خنجر و پیكان مترسان
اگر با زهر لب آلوده دارد
لبم را از لب جانان مترسان
اگر بستند و بشكستند با تو
مرا از بستن پیمان مترسان
دل "شاكر" به افغان آمد و گفت
مرا ای دلبر افغان مترسان ۶/۸/۲۰۰۱

The Ninety-Fifth Sura, Vers 4

"Verily, We create man in the best conformation". In Qura'an, the word Insan is used, but the treanslation is man and the tafseer is explaining it in more debth
با امتنان از دوست عزیزم، آقای فاروق اچكزاد

من انسانم

اگر هندو، مسیحی، یا یهودم، یا مسلمانم
من انسانم، من انسانم، من انسانم، من انسانم
یگانه رنگ آدم بودن از روحم نشانی جو
اگر با شب در آغوشم، واگر با صبح یكسانم
مقام من به نزد كبریا والا و من ای وا!
و بس افسوس تا قدر مقام خود نمیدانم
ز بس كه كرم كین وحرص وحسرت در میان كاوید
هزاران درد در قلب و هزاران داغ بر جانم
به درگاه خدای از همه داناترم "شاكر"
برای لحظهء روزی كه میدانم: نمیدانم

دستم نمیرسد

امشب بتا برای چه خاموش بوده ای؟
آیا كه با كی دست در آغوش بوده ای؟
ای مستی هزار خمستان به دیده ات
از جام دیده گان كی مدهوش بوده ای
چشم تو مستی می عشق مرا نداشت
از بادهء لبان كی مدهوش بوده ای؟
این رنگ و بو ز چیست ترا ای گل بهار؟
با یار ما مگر تو هم آغوش بوده ای؟
ای موی تیره بخت تو چون من سیه چرا؟
با گوش یار ما نه كه سر گوش بوده ای؟
ای خون دل ز چشمهء چشم این خروش چیست؟
آیا میان سینه ما جوش بوده ای
"دستم نمیرسد كه در آغوش گیرمت"
آیا كه با كی دست در آغوش بوده ای؟

تا كه هر موسم عمر

گل رویای تر
ازیر خورشید محبت
به چمنزار دلم كاریدم
و ز ابر نگه آبش دادم
تا كه هر موسم عمر
با توام فصل بهاران باشد

روزنا

چشمها و گوشهایم را كه بست؟
باز امشب دست و پایم را كه بست؟
باز امشب خانه ام تاریك شد
روزنای روشنایم را كه بست؟
چشمهء اشكم چرا خشكیده است
نوحه و نای و نوایم را كه بست
رشتهء تار وفا را كی گسست
رشتهء تار جفایم را كه بست
جادهء نفرت به رویم كی گشود؟
جادهء صلح و صفایم را كه بست؟
در میان سینه غوغای مرا
در گلوی من صدایم را كه بست
"شاكر" امشب خانه ام تاریك شد
روزنای روشنایم را كه بست

تلاش رستن

نگاهت را غمین و خسته دیدم
لبانت را خموش و بسته دیدم
ز بسكه سنگ زد هر كس به پایت
قدم بگذاشی، آهسته دیدم
تلاش رستنت را از دل خاك
گل من ای گل وارسته دیدم
بلایت بر سرم میهن كه قید و
رهایت از بلا پیوسطه دیدم

دریا نخوابید

دوباره شب شد و دریا نخوابید
نماند از پا و از غوغا نخوابید
سر دیوانه را زد بار و صد بار
به سنگ و ساحل و سخرا نخوابید
چوخواب رفته از چشمان بر راه
نشد گم كرده اش پیدا نخوابید
مگر چشم سیاهی برده اش خواب
كه در تاریكی شبها نخوابید
اگر دریا ز تنهایی به غوغاست
دل من هم چو او تنها نخوابید
دلا دریا به تقلید من و تو
تپید و تا سحر چون ما نخوابید
و یا شاید كه ما در ساحل او
نخوابیدیم چون او تا نخوابید

غزل بودن

پنجهء درد مرا نتوان برد
تا زمانی كه قلم
بر سر پنجهء من میرقصد
و به گوش كاغذ
میسراید غزل بودن را

باد و باران

باد از شرق رسید
و با خود آورد
عطر نیلوفر چاك یخنت
تا از او پرسیدم
خبر حال ترا
نفسی سرد كشید
و با حك حكه سخت
سر به زانوی شفق ماند و گریست

رویای عشق

غم مخور ای جان كه از دل عاقبت غم رفتنیست
شاد زی ای دل كه از غم عاقبت دم رفتنیست
عمر كوته را غنیمت دار كه آخر از برت
میرود آهسته آهسته و كم كم رفتنیست
بوم شب بنشست بر بام پرستوی سحر
باز تا آن رفته آید، باش اینهم رفتنیست
تا سحر بوسیده میباید لبان غنچه را
گل زمانی تازه ماند گر چه - شبنم رفتنیست
غم مخور "شاكر" كه در باغ پر از رویای عشق
تا گل شادی بروید، خار ماتم رفتنیست

دنیا

ای عمر كه برباد شدی در غم دنیا
نه دل به جهان بند و نه با آدم دنیا
ای رهرو شب جاده حق راه من و تست
در پستی و بالایی و پیچ و خم دنیا
تا چند نخندیم به بیهوده گی او؟
تا چند بگرییم ز بیش و كم دنیا؟
قبل از گذر از محوطهء شعبدهء دیر
لذت ببر از سیر خم و از چم دنیا؟
با گریه بیاید به جهان طفل، تو گویی
آگاهست ز جور و ستم و ماتم دنیا
چون غنچه خوش از باور عمر است، نداند
"شاكر" ز فنای نفس شبنم دنیا

نگار آمده امشب

یاران خبر آمد كه نگار آمده امشب
با بوی گل و عطر بهار آمده امشب
بر روی چمن سبزه به تعضیم نشسته
از باغ و دمن گل به كنار آمده امشب
گویند كه از پهلوی اغیار رمیده
گویند كه با دیدن یار آمده امشب
گر قصدی جز از قتل من خسته ندارد
پرسید كه از بهر چه كار آمده امشب
یك عمر دلا شكوه نمودی ز فراقش
خوش باش و مكن شكوه كه یار آمده امشب
ساقی چو ز احوال من تشنه خبر گشت
با جام می و چشم خمار آمده امشب
یاری كه سحر صبر و قرار از دل ما برد
با حوصله و صبر و قرار آمده امشب
با چشم سیه آهوی من در بر "شاكر"
صیدیست كه با عزم شكار آمده امشب

گلستان محبت
شد زمانی نخل نفرت ریشه زد در جان ما
واز گل آتش بیافشاند بر سر و دامان ما
نه شگوفا غنچه ای از آرزو آمد پدید
نه گل اشكی بود بر دیدهء گریان ما
نه از میان سینهء خاموش ما آهی بلند
نه صدای ناله آید از دل نالان ما
ناله تا ناید برون از تنگنای سینه ای
اشك هم خشكیده است در حلقهء چشمان ما
نعرهء سیلاب اشك چشم گریان یتیم
طفل اشكی تا چكاند از سر مژگان ما
ای مسلمانان دعایی! بی سرو سامانه ایم
تا رسد ایزد به حال بی سرو سامان ما
سنگ سازید استخوان و خشت از هر حجره ام
تا اگر آباد گردد خانهء ویران ما
بس كه "شاكر" در گلستان محبت زد قلم
از شمیم عشق پر شد دفتر و دیوان ما

عشق

شامی بنشین در برم ای گلبدن عشق
تا با تو بگویم همه شب از سخن عشق
دیوانهء مشك سر زلف تو از آنم
كه امشب به مشامم زده بوی ختن عشق
حیرانی اگر بر تنم این پیرهن از چیست
خیاط ازل دوخته ام پیرهن عشق
در خانهء او غیر محبت نبرد ره
نفرت ز چه رو یافته ره در وطن عشق!
در شهری كه گلهای محبت همه پژمرد
آورده صبا مژده ز دشت و دمن عشق
ما را به امید كی رها كرد؟ كجا رفت؟
روزی كه رسد دست بگیرم یخن عشق
ما تا غزل عشق سرودیم دل ما
رسوای دو عالم شده در انجمن عشق
خونین جگران دمن و دشت چه پرسید؟
در گلشن ما سوخت گلاب و سمن عشق
"شاكر" ز جهان رفت اگر دیده مكن كور
ای دوست ببین جان مرا در بدن عشق

عشق

آ و با ما سر كش از مینای عشق
نیست می به، جز می صحبای عشق
چون صراحی ما سری خم كرده ایم
زیر پای ساقی زیبای عشق
نیست غیر از گلستان جان ما
گلستان دیگری مأوای عشق
چیست بهتر از سرور عیش او
چیست مهتر از غم و سودای عشق
گر به دامانش زنی ز آغاز دست
باید آخر جان دهی در پای عشق
چون نماید عشق پروای كسی؟
تا ندارد هیچ كس پروای عشق
در جهان یك عاشقی امروز نیست
چیست یارب! عاقبت فردای عشق
در محیطش ساحل آرام كو؟
موجها دارد به سر دریای عشق
پا كش از دنیای جنگ و دشمنی
یك قدم بردار در دنیای عشق
قیس و فرهاد عاشقند، اما كسی
همچو "شاكر" مینشد رسوای عشق

رهبر بد

در جهان ای رهبر بد مفلس و خوارت نبینم
نوكر بیگانه و مزدور اغیارت نبینم
ملت ات آواره و مظلوم و ناچار است اگر
همچو او آواره و مظلوم و ناچارت نبینم
در تلاش دولتی بهر خرید اسلحه تا
در فروش خاك میهن روی بازارت نبینم
پیش تو كی میگذارم اختیار خویشتن را
اختیارت را الهی پیش بادارت نبینم
با كتاب و با قلم بینم سرو كارت الهی
با تفنگ و نیزه تا هرگز سر و كارت نبینم
گر چه در دوكان شیطان مفت میباید مطاع
بر در دوكان او هرگز خریدارت نبینم
كار ملت یك عمر پیش تو بند افتاده است
كاردان من! گهی نالایق كارت نبینم
گر چه در كار سیاست از مدارا عار نیست
هیچگاهی "شاكرا" با دشمنان یارت نبینم

مژده!

مژده ای یاران كه قلب ما شكست
خوب شد! اما كمی بیجا شكست
شیشهء دل مرمرین اندام ما
بر سر سنگ دل خارا شكست
روز اول تا دل ما را گرفت
ما ندانستیم او را تا شكست
او نباید میربود، اما ربود
او نباید میشكست، اما شكست
گاه و گه بسیار و گه گه بیشتر
گاه پنهان و گهی پیدا شكست
خاطر فرهاد را شیرین فسرد
قلب مجنون را عاقبت لیلا شكست
غره ای هان! ای بت سنگین من
هر چه سختی كرد در دنیا شكست
باغ گل پژمرد و بلبل لال شد
جام لاله در دل صحرا شكست
بعد عمری بر سر گوه غرور
پیكر عجزم ز سر تا پا شكست
قلب ما را ای مسلمانان خبر!
آن بت مه پیكر زیبا شكست
دوستان تنها مبادا بشكنید
باید آمد اندكی با ما شكست
شیشه را از محفل یاران جدا
تا به كی در گوشه ای تنها شكست؟
بسكه "شاكر" بادهء عشقش چشید
دست جام و گردن مینا شكست

دریا

بیا ای بیخبر بنشین به بزم محفل دریا
به آواز دلم گوشی فرا ده از دل دریا
ز بی ننگی به دنیای تماشا آسوده بنشستیمب
سی افتاده در آبند و ما در ساحل دریا
ز هر گرد غبار ما صدای ناله میاید
تو گویی خاك ما را هم سرشتند از گل دریا
چه میگوید چه میجوید چه میخواهد نمیدانم
كه از این سركشی آخر چه باشد حاصل دریا
تو گویی جانم از زندان ساحل میشود آزاد
دلم از بس تپید امشب، چو جان بسمل دریا
برو شاكر به دریا غوطه زن گوهر اگر خواهی
نباید جست از ساحل، كلید مشكل دریا

بی وفایی

میروی با دیگران و بیوفایی میكنی
تا به كی ای آشنا نا آشنایی میكنی
میكنی تعبیر قانون خدایی رنگ رنگ
رنگباز من مگرقصد خدایی میكنی؟
میكشی از خویش و اما میپرستی غیر خویش
با وفای من چرا این بیوفایی میكنی
تا اگر روزی رسد بیگانه آخر با هدف
هم مرا هم خویشتن را چون فدایی میكنی؟
این چه بیرحمیست كه حق ناروا در دست تست
این چه ظلمست كه به حقم نا روا یی میكنی
ای ستمگر تا سحر برما ستمگاری چرا
ای بلای جان چرا امشب بلایی میكنی
جای آبادی همی سازی خرابی اختیار
از سر جهل است یا از بی حیایی میكنی؟
ای پر طاوس باغ آرزوهای دروغ
پیش هر بیگانه تا كی خوشنمایی میكنی
تا بپوشی سینهء عریان حق را از نظر
با قبا در دیده ام دیده درایی میكنی
ای غلط پندار من، فکر خطا داری به سر
ای خطا اندیش من، كار خطایی میكنی
در گلو ای بغض دل تا چند خواهی شد گره؟
تا به كی ای ناله در دل بیصدایی میكنی
ای دل آوارهء من از چه مینالی چنین؟
شكوه از جور زمان، یا از جدایی میكنی؟
از سر بیهوده گی، ای شیخ در محفل چرا؟
با ز منطق عاریان چون و چرایی میكنی
ای مه زیبای دانش، در شب یلدای جهل
عاقبت دانم كه بر ما روشنایی میكنی
در ره پر پیچ و تاب سنگلاخ زندگی
همتی "شاكر" چرا بی دست و پایی میكنی؟ ۴/۰۱/۲۰۰۱
تا گلی روید به صحرا

وقت آن آمدكه یار و یاور و یكجان شویم
همصدا و همدل و همدرد و همپیمان شویم
زاینهمه جهل و جفا و جبر وجنگ باید جدا
آنچه مهر است و صفا و عشق و الفت آن شویم
درس عمران یاد گیریم از هنرمندان عشق
تا اگر معمار سقف خانه ویران شویم
برق آسا برجهیم از سینهء هفت آسمان
حسرت رعد و صدای غرش توفان شویم
تیر كفر و تیغ دین در قلب ایمان رخنه كرد
قلب خونین را شفای مرهم ایمان شویم
تاره تاره برشماریم تا شبی تاریك و سرد
لایق دیدارمهتاب رخ تابان شویم
تا دهد جام وفا و دوستی در دست ما
تا سحر پاكوب بزم ساقی مستان شویم
جمله ملتهای عالم با سر وسامان شدند
تا بود روزی كه ما هم با سرو سامان شویم
عمر ما را كی مجال لحظه ای آسایش است
در چكیدن قطره اشكی بر سر مژگان شویم
در میان سینهء تاریك شب باید كه ما
كهكشان گردیم و روشن در دل كیهان شویم
از "جداییها" بگوییم و "شكایتها" كنیم
همنوا با ناله و نای "نی" چوپان شویم
تا شویم از درد جانكاه زمین خوردن خبر
قطرهء اشك نگاه طفلك گریان شویم
آ كه در سوزیم جان را زآتش سوزان عشق
تا حریف شعله های آتش سوزان شویم
عمر ما بگذشت اندر گریه با ابر بهار
تا اگر مثل دهان غنچه ای خندان شویم
ای خوش آنروزی كه بوسی خاك پایش را زنیم
ای خوش آن شامی كه گرد دامن جانان شویم
عاقبت باید حصار برده گی باید شكست
تا به كی ما در حصار و بردهء دونان شویم؟
"مرغ ما را پا یكی باشد" ولی امید هست
تا اگر گاهی "پیاده از خر شیطان شویم"
از حریم ساحل آرام اندوه پا كشیم
با صدای موجهای بحر سرگردان شویم
كاش میشد در قبال پیروی از اهل دل
از تظاهر بگذریم و پیرو قرآن شویم
آ كه سر بر سینهء هم مانده فریادی كشیم
دور از آغوش وطن آواره و نالان شویم
در چمن تا سبزه روید، قطرهء آبی شویم
تا گلی روید به صحرا، دانهء باران شویم
در صف جنگ قشون جهل و ظلم و دشمنی
ای زن و مرد وطن باید كه در میدان شویم
بر سر رخش محبت جوشن دانش به تن
در پی جنگ نریمان رستم دستان شویم
بعد از این ما را خیال همنشینی با شماست
تا به كی ما همنشین آدم نادان شویم؟
"شاكر" امشب باید از بی اعتنایی بگذریم
تا خبر از حال زار ملت افغان شویم

نقش قالی

گر چه ما عمریست از چشم هما افتاده ایم
این نپنداری كه ما از دست و پا افتاده ایم
تا چو گوهر در خموشی قعر دریا جای ماست
كس نمیداند كجاییم و كجا افتاده ایم
گر چه گوش دور گردون در شنیدن عاجز است
ما طنین ناله های از صدا افتاده ایم
ای عزیزان جدا افتاده از ما در بلا
از شما دوریم اما چون شما افتاده ایم
پیچ زلفش منفعل گردیده از تقدیر ما
ما به چنگ سیاه گرداب بلا افتاده ایم
گرد ما از بس زمین گیر خیال راحت است
آسمان از ما ندارد یاد تا افتاده ایم
قد ما تا خوشتر از سرو و چنار افتاده بود
در كمال نا رسایی پس چرا افتاده ایم
از گلوی بستهء فریاد خونین شفق
مستی آهنگ از شور و نوا افتاده ایم
شمع جانم از سر شب نیمه جانی میكند
پیش از آغاز سحر ما از ضیاء افتاده ایم
آشنایی نیست رسم مردم این بوم و بر
دور از آغوش وطن بی آشنا افتاده ایم
خاك غفلت ما به فرق خویشتن خود كرده ایم
گنج ها در سینه در ویرانه ها افتاده ایم
"شاكرا" از نقش قالی عار دارد رنگ ما
در نیستان همچو نقش بوریا افتاده ایم

قطره قطره

آن نگار با وفا روزی اگر از ما شود
سینه مالامال عیش هر دوی دنیا شود
ای نسیم آتش از طوفان ما غافل مباش
تا نشاند شعله از پا، گرد ما بالا شود
پا فرا نه از عدم در جستجوی خویشتن
تا اگر گمگشتهء ما از كجا پیدا شود
گوشهء میخانهء قلبی صفا باید نشست
غم مخور ای یار كه آخر باده در مینا شود
چند باید كرد عمر كوته صرف انتظار
تا اگر دنیای نازیبای ما زیبا شود
آنقدر فریاد بایدمرغ جان را كه عاقبت
در گلستان فراقش واله و شیدا شود
بر كند بنیاد جهل و فقر از پا تا سرشك
"قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شود"
گفتمش تقصیر بگذار، از سزایم باز گو
گفت "شاكر" باید از روز ازل تنها شود

گنه كیست؟

گلهای گلستان شده پرپر گنه كیست؟
صحرا و دمن سوخته یكسر گنه كیست؟
افروخته تا در دل من آتش نفرت؟
بر خرمنم انداخته اخگر گنه كیست؟
ای باده پرستان دل ساقی كه بیازرد؟
بشكست اگر شیشهء ساغر گنه كیست؟
دیروز سراسر گنه روس و فرنگی
امروز بگو جان برادرگنه كیست؟
امروز اگرسنگ دل مرد مسلمان
بیرحمتر است از دل كافر گنه كیست؟
مردی كه نمیكرد به كس گردن و سر خم
با هر كس و ناكس شده چاكر گنه كیست؟
زد چشم به در حلقه كه مهمان به در آید
كس حلقه نكوبیده چو بر در گنه كیست؟
تا نه گنه من بود و نه گنه تست
معلوم نشد هیچ كه آخر گنه كیست؟
"شاكر" نسرودی غزلی تازه و شیوا
كس تا نكند شعر تو از بر گنه كیست؟

رفته رفته

رفته رفته، لحظه لحظه، عمر ما بر ما گذشت
روز٫ روز و ماه، ماه و سال، سال دنیا گذشت
ای مبارك عمر ما را تحفهء سودای عشق
ای خوشا آن لحظه ای كه در چنین سودا گذشت
آنكه ما را بود در بر همچو دل به آغوش جان
كشت اندر بر دل ما، از بر ما تا گذشت
باد پائیزی وزید آهسته، آهسته خوشا
حسرتا! باد بهاری تند و برق آ سا گذشت
نقش نیك و بد بروی دفتر وجدان به جا
آنچه را پنهان نمودیم، وآنچه را پیدا گذشت
ای خمار نشه و بد مستی غفلت به هوش
روزگار باده و پیمانه و مینا گذشت
صبح عشرت آخر آمد، شام ظلمت سر رسید
هم خوشی و هم غم و هم زشت و هم زیبا گذشت
زندگی با اینهمه كار و تكاپو و تلاش
خوش عجب خواب گرانی بود وحیف! اما گذشت
شام چندی عمر ما در خواری و ذلت فنا
چند روز آسوده گی در بستر روئیا گذشت
بس كه چشمش پای او هم لایق گردی ندید
عاقبت از كوی جانان "شاكر" شیدا گذشت

قومی كه زنجیر شكست

باغ غمگین است اینجا، ز گل و خار بپرس
ماه پوشیده رخ از ما، ز شب تار بپرس
از لب ماه كه آگاهست ز هر راز، شبی
قصهء رفتن او در بر اغیار بپرس
باورت نیست اگر رفتن جان از تن ما
راز امحای حیات از نفس یار بپرس
قصهء ساختنم را ز لب گردش چرخ
قصهء سوختنم را ز لب نار بپرس
آنچه آمد به سر از گریه باران بشنو
آنچه بگذشت، هم از دیده خنبار بپرس
استقامت ز لب قومی كه زنجیر شكست
رمز مردانه گی از مردم عیار بپرس
"شاكر" افگند غم هجر تو در بستر مرگ
آ به بالینم و از حال من زار بپرس

بوی مرگ

وقتی كه باغبان، در سوگ گل نشست
وقتی كه شاخه ها، در باغها شكست
وقتی كه سبزه ها، روی زمین نرست
این دشتهای خالی پر خاك اسفناك
قلب مرا فسرد
ویرانه های شهر ستمدیده های عصر
روح مرا فشرد
در این خرابه ها
در كوچه های مانده به یاد گم از نگاه
دنیای آرزوی مرا خاك خورده است
خاكم به سر كه خاك مرا باد برده است
با میلهء تفنگ، در باغ خاطرات من آتش فگنده است
در این خرابه ها
من بیم قلب مردم محكوم گشته را
با رنج و تشنه گی
مرگ و گرسنه گی
در عین بیگناهی، احساس میكنم
من وحشت فنای آبرو، افسرده گی مرگ آرزو
من بوی خون و نفرت و بارود و دود را
بوی قساوت دل مردان تشنه ر،امردان خسته را
من بوی مرگ رحم به انسان و نام او
من بوی مرگ لذت باور به دوستی
باور به اعتماد ، باور به راستی، باور به عشق را احساس میكنم
من بوی مرگ را احساس میكنم

قدرت

یارب همه عالم شده دیوانهء قدرت
افسون سر و صورت و سامانهء قدرت
در میكدهء ازمنه خوش باد به حالش
هر كس كه ننوشیده ز پیمانهء قدرت
روئیده گل لاله به هر گوش و كناری
از خاك سر كوچهء میخانه قدرت
پرواز ده ای بال و پر باز قناعت
مرغ هوس سینه ام از لانهء قدرت
زنجیر سر زلف قضا را نتوان بست
تا پای مرا بسته به زولانهء قدرت
"شاكر" به شب ظلمت و جهل و غضب و درد
گیسوی سیه میزند از شانه قدرت

دختر افسانه ها

با هر كه میخواهی برو، ای دختر افسانه ها
جانان من تنها تویی، جانان تو جانانه ها
من از دیار دیگری، آیم مرا ناآشناست
این كوه ها، این دشتها، این شهرها، این خانه ها
از آرزوی سوختن قلب مرا آگنده اند
چون شعله های شمع ها، همچون پر پروانه ها
معنی اشعار مرا دریاب ای شوریده سر
از نعرهء دیوانه ها، از مستی مستانه ها
دیوانه گی از عاقلان، آسان توان پیدا نمود
كارم به رسوایی كشد، در محفل دیوانه ها
در خانهء تاریك شب "شاكر" اسیر ظلمت است
دردست او زنجیرها، در پای او زولانه ها

بار ستم

نه صرف برگ گل و شاخ یاسمن بشكست
هر آنچه میشكند اندر این چمن بشكست
به حال آن گل تنها گریستن باید
كه بال بلبل اش هنگام پر زدن بشكست
ز بس كه خورد به سر سنگ هم ز مشت فلك
دلش به قله و در دامن دمن بشكست
چه تارهایی كه مطرب به خامشی نگسست
چه جامهایی كه ساقی در انجمن بشكست
هزار بار ستایش، هزار بار درود
به آن پسر كه دل مادر وطن بشكست
ز روی خشم و حسادت هزار بار حسرت
كه قلب یار فتاد وز دست من بشكست
ز بسكه بار ستم میكشد قلم "شاكر"
میانه در میان پنجه های من بشكست

نشستن تا به كی؟

بیا ای نم نم اشك بهاران
ز چشم مردمان بی وطن گو
بیا ای بلبل تنهای عاشق
برایم قصهء باغ و چمن گو
ز باغ و گلستان با من چه گویی؟
ز خوشبوی تن آن گلبدن گو
گه و ناگه دهانی ساز شیرین
ز دندان و لب و كنج دهن گو
ز شرح حسن روی و موی جانان
به هر برگ گلاب و یاسمن گو
بیا احوال بزم عاشقان را
به دور افتاده از هر انجمن گو
به مردمهای شهر صلح و شادی
ز غمهای دل پر درد من گو
بیا از داغ خونین دل من
به داغ لالهء دشت و دمن گو
برای لالهء عریان صحرا
ز هر زخم شهید بی كفن گو
ز غم گفتی اگر گاهی برایم
گهی از غمگساری هم سخن گو
نشستن تا به كی؟ "شاكر" خدا را!
حدیث همت و برخاستن گو
كابوس شب جهل

جانا نكند باز پریشان شده باشی
افسرده دل و دیده به گریان شده باشی
نوخاسته از بستر كابوس شب جهل
نه كه از "خوخرگوش" به چشمان شده باشی
از غربت افكار و ز بیرحمی كردار
حیرت زده انگشت به دندان شده باشی
خشك است چمنزار دلت ز آب محبت
آیا كه تر از نم نم باران شده باشی؟
ابراز تنفر كنی از رشوه ستانی
از شر فساد نه که به افغان شده باشی
گرم ا ست چو بازار سیاست تونباید
از ارزشت افتاده و ارزان شده باشی
تیری ز جفا خورده و در گوشهء دوری
بر شاخ زمان مرغك بیجان شده باشی
كوبیدهء مشت سپه خویشتن و غیر
پامال سم اسب قومندان شده باشی
پیمان وفا بسته ای "شاكر" نكند باز
از بستن ٱن وعده پشیمان شده باشی

انجمن آرای شرق

ای دریغا این چمن آتش گرفت
هم گل و سرو و سمن آتش گرفت
سبزه و آب و درخت و قله را
خاك را در سوختن آتش گرفت
بر طنابش تا نیافشاندیم دست
ای مسلمانان رسن آتش گرفت
در میان شعلهء كین و نفاق
ای وطنداران وطن آتش گرفت
یادم آمد زآتش جانسوز جنگ
ناگهان در جان من آتش گرفت
آنكه را بود انجمن آرای شرق
انجمن در انجمن آتش گرفت
تا بدن باقیست جانان جان ما ست
جان ما دور از بدن آتش گرفت
بسكه امشب گفت از سوز و گداز
شعر "شاكر" در دهن آتش گرفت
داغ لاله

به هر جایی كه باشی ای جوان باش
ولی افغان و از افغانستان باش
چو ریگ ساحل آرام منشین
غریو موج بحر بیكران باش
به جای كینه و بغض و عداوت
صفا و راحت و آرام جان باش
به خاك نیستی بنشسته تا كی؟
به پا خیز از زمین در آسمان باش
ز دنیای عدم پا را فرا نه
برآ از بی نشانی، جاودان باش
به هنگامی كه یخ بر سینه ها بست
تو سوز و نالهء نای شبان باش
ز اقبال بلند اندیشه بشنو
جدا ز اندیشهء خواب گران باش
به پروازی فلك را سینه بگشای
چو تیر رسته از قید كمان باش
ز نور معرفت كن سینه روشن
شرار سینهء صد كهكشان باش
چه جویی در میان لاله ای داغ ؟
میان سینهء "شاكر" نهان باش

آزادی

دلم چو غنچه چه تنگ است برای آزادی
بود كه باز ببینم لقای آزادی
پرندهء دل شبهای تیرهء اندوه
گشوده بال هوس در سمای آزادی
زمین و خور و مه و آسمان به فریادند
به گوش قلب من آید صدای آزادی
برو بگو به طبیب دل گرفتارم
دوایی نیست مرا جز دوای آزادی
بیا كه باز نشینیم و یكصدا خوانیم
ترانه ای ز سرود و نوای آزادی
بیا به مهفل مستان شراب عشق بنوش
مپرس ساقی ز چون و چرای آزادی
تنین هر نفسم شد ز حرف حرفش پر
ز"آ" و "ز" و "الف،" "دال" و "یای" آزادی
شود كه هستی و دارو ندارخویش یكی
به هزار شوق دهم رونمای آزادی
دعا كنید خدا دور داردش ز بلا
بلای جنگ من و تست بلای آزادی
بر آن سریر كه زآزاده گی بود حیف است
كه برده گی بنشیند به جای آزادی
به مرغ قلب اسیرم ترحمی صیاد
برس به داد من بینوای آزادی
ز خون پاك شهیدان، وطن! بسی بستند
به دست و پای تو رنگ حنای آزادی
به هیچ كشتی یی یارب روا مدار چنین
غریق بحر یكی ناخدای آزادی
گهی به كشور آزاده گان برو قاصد
بیار نامه ای از آشنای آزادی
ز دشمنی و كدورت مگو سخن با ما
بیار مژده ز صلح و صفای آزادی
به پای شعر من ای بیخبر بیا بنشین
كه تا خبر شوی از ماجرای آزادی
ز اشك دیده مریزان گلی به پای او
ز خون سینه چكان زیر پای آزادی
اگر به سوی وطن رفت جان من روزی
بپیچ جسم مرا در قبای آزادی
طلوع صبح امید است ای نسیم بهار
زعطر صلح فشان در فضای آزادی
چه قلبها كه نشد در ره وصال او
علیه ظلم و اسارت فدای آزادی
به اشتیاق سرود غزل برای او
قصیده گفت دلم در رسای آزادی
ببین كه "شاكر" آزاده زنده است هنوز
برای آن كه بمیرد برای آزادی
به حضور بزرگمرد شعر و بزرگمرد شرق-مولانای بلخ-كه سروده است: بگشای لب كه قند فراوانم آرزوست . . .
قیام صلح

یاران شكوه ملت افغانم آرزوست
این خطه پاك و خرم وشادانم آرزوست
از آنچه هست زان مرا نیست آرزو
از آنچه نیست زان من از آنم آرزوست
باری اگر به قصد تجاوز نهد قدم
دشمن زبون میانهء میدانم آرزوست
از آتشی كه سوخت تمام جهان من
از شعله ای كه سوخته است جانم آرزوست
گویند خارج است ز امکان قیام صلح
خارج بود هر آنچه ز امكانم آرزوست
تا مشكل وصال تو كس حل توان نكرد
پس مشكل فراق تو آسانم آرزوست
در گلستان غیر نسیمی ز دوردست
از تفت ریگ داغ بیابانم آرزوست
انسانیت برای به ظاهر فرشته گان
احساس رحم در دل انسانم آرزوست
از هر نوع شكوه و وقار و جلال و فخر
با مردمان بی سر و سامانم آرزوست
در راه حق ز خصم و عدو نیست باك ما
از خون سینه خامه به دیوانم آرزوست
جای بهار و سبزه و گل بر مزار تو
"شاكر" خرام سرو خرامانم آرزوست
تقدیم به همسر عزیزم
رویای من

رویای من، رویا ی من، رویای بی همتای من
دنیای من رویای تو، رویای تو دنیای من
با آنكه بیدارم ولی، در خواب میبینم ترا
شامی بیا در خواب من، ای خفتهء زیبای من
ای برق چشمان ترا، وای مهر دستان ترا
جایی نمیخواهم دگر، جز قلب آتشزای من
گاهی ز هجرم میكشی، گاهی به وصلم میكشی
ای وصل تو تسكین من، ای هجر تو سودای من
غیر از پریشان حالی موی پریشان توام
فكر پریشانی مباد، اندر سر شیدای من
آییم اگر روزی به بر، كی میشناسم پا ز سر
من بی سرو پای توام، ای خوب سر تا پای من
ای تب تویی، تابم تویی، ای خورد و ای خوابم تویی
تا دیده ام چشم ترا، ای نرگس شهلای من
با حسرت و رویای عشق، در آتش غمهای عشق
من تشنهء صحرای عشق، ای عشق تو دریای من
ای آفتاب، ای ماه من، ای روز و شب همراه من
ای آسمان آبی ام، ای تارهء شبهای من
امشب اگر از تاره ها، پرسی تو احوال مرا
گویند یك یك قصه ها، از ناله و از نای من
ولی احمد " شاكر"
۱۰/۱۸/۲۰۰۲

دوستت دارد دل من . . .

دوستت دارد دل من، ای پدر جان ای پدر
دوستت دارد دل من، از دل و جان ای پدر
ای چراغ راه تار و پر غبار زندگی
در شب هجرت یكی شمع فروزان ای پدر
راستگو و راستكاری بس، حسودم كرده ای
ای عزیز صادق، ای مرد مسلمان ای پدر
از میان سینه ات انوار دانش منشعب
ای دلت آگنده از انوار ایمان ای پدر
با غرور و همتی كه از باستان بردی به ارث
پرورانیدی مرا ای مرد افغان ای پدر
خون دل خوردی و محنتها كشیدی روزها
تا بیاری بهر ما یك لقمهء نان ای پدر
بر فراز و بر نشیب روزگاران استوار
از تبار استقامت، مرد میدان ای پدر
كرده و گفتار تو آئینهء انسانیت
دیده ام در قلب تو سیمای انسان ای پدر
رسم بی آلایشی از تو فرا باید گرفت
بوده ای بیزار برگ و ساز و سامان ای پدر
ای پدر بر دار پیدایم تو بودی راهبر
تا چه پیش آید مرا در دار پنهان ای پدر
ای بزرگ من ببخشا كوچكی های مرا
بی ادب گر بوده ام، هستم پشیمان ای پدر

پرواز

خواهم كه این دیوارها را بر كنم
خواهم كه این زنجیرها را بگسلم
از دستهای بسته ام
از پایهای خسته ام
بر صورت دیوارهای آهنین
نقش جدایی دیده ام
تصویر انده ترا
در بی صدایی دیده ام
خواهم كه این دیوارها را بر كنم
تهدابشان ویران كنم
با خاكشان یكسان كنم
تا هیچ دیواری سیه
باغوش كابوسی دگر
مافشارد افكارمرا
افكار بیدار مرا
از بین این دیوارها، ازخانهء تاریك شب
باید كه جان نیمه را بیرون كشید
از پشت این دیوارهای آهنین
در جستجوی روزنی ازدوستی
ازراستی
ازاعتماد ازآشتی
باید تپید
قیرینه اطلسهای شام كهنه را
باید درید
روح شراب تازه را در جان هر ساغر دمید
باید سرودی آفرید، باید كه فریادی كشید
دیوار را باید شكست، زنجیر را باید گسست
باید ز نو آغاز كرد، آئین دیگر ساز كرد
پروازكرد، پرواز كرد، پرواز كرد، پرواز كرد

بیا شبی

بیا شبی و برایم گل ستاره بیار
ز نور آتش و از گرمی شراره بیار
بیا و مرهمی از آشتی و عشق و صفا
به زخمهای دل چاك پاره پاره بیار
به بال زخمی جان بسته، ای كبوتر صلح!
پیام آئینه ها را به ا ستخاره بیار
مرا به بحر میفگن خدای را، طوفان!
نوید راه نجات از لب كناره بیار
حریر تیرهء شبهای اظطراب بسوز
طلوع صبح پس از شام تار تاره بیار
غریب هر دو جهان ا ست "شاكرت" شاها!
زكات حسن به نیمی ز یك نظاره بیار

مادر

جنت روی زمین و باغ رضوان مادر است
كفر میگویم اگر چه، دین و ایمان مادر است
آنكه پیدا شد محمداز وجودش در قریش
آنكه شاهان پرورانیده به دامان مادر است
آنكه ایزد داد فردوس زیر پای او قرار
آنكه نامش هست والا نزد یزدان مادر است
آنكه لالایی برایم شب به بستر میسرود
روز و شب میكرد با من آنكه یكسان مادر است
ای بلا و آفت گردون مگر نشناختی؟!
آن زنی را كه دعایم كرد از جان مادر است
آنكه توفان حوادث ساختش از من جدا
وآنكه ابر دیده ام را ساخت گریان مادر است
آنكه تیمار من اندر روز و شب بد سالهاست
روز و شب هستم برایش زار و نالان مادر است
آنكه جانم را برای لحظه ای از عمر او
صد اگر میداشتم، میدادم آسان مادر است
سر چه باشد خاك پایش را برابر میكنم؟
توتیا خاك مزارش بر دو چشمان مادر است
آنكه تنها مانده با چشمان گریان "شاكر" ا ست
وآنكه چشمش بست با قلب پر ارمان مادر است
از"شام فراق"

بامیان

ای عزیزان بامیان از پا فتاد
بامیان با ستان از پا فتاد
از هزارو پنجصد هم پیرتر
سرو بودای جوان از پا فتاد
آنكه بد اندر شكوه رشك بتان
عاقبت رشك بتان از پا فتاد
آنكه بر شاخ زمان سرسبز بود
همچو برگی در خزان از پا فتاد
آنكه دست كس به پایش مینخورد
زیر پای جاهلان از پا فتاد
افتخار ما نبد تنها كه بل
مایهء فخر جهان از پا فتاد
گوشها شد در شنیدن عاجز و
آن خموش بیزبان از پا فتاد
كاش از پا اوفتد طاغوت عصر
تا بداند كه او چسان از پا فتاد
آنچه باید میشد، آن بر پا نشد
آنچه بر پا بود، آن از پا فتاد
ملتی كه شوروی از پا فگند
ملت افغانستان از پا فتاد
درس عبرت داده بود انگلیس را
آن غیور قهرمان از پا فتاد
ملتی كه پر توان بود عاقبت
شد چه خوارو ناتوان از پا فتاد
آنچنان ملت چرا پس اینچنین
با چنین و با چنان از پا فتاد؟
پای او را بست زنجیر نفاق
تا بدست دشمنان از پا فتاد
زیر رگبار غم و جنگ و فساد
كودك و پیر و جوان از پا فتاد
آتش جهل و ستم بر پا شد و
سوخت ما را آشیان از پا فتاد
محشری بر پاست در افغانزمین
نه كه آنجا آسمان از پا فتاد
بس كه "شاكر" تیرزد برجان خویش
همچو مرغ نیمه جان از پا فتاد
۳/۱۴/۲۰۰۱

ازدیارآتش

من گل فصل بهار آتشم
من ز باغ روزگار آتشم
نیستم من از دیار آه سرد
دوستان من از دیارآتشم
پیر گشتم در جوانی، سوختم
آگه از لیل و نهار آتشم
شعله معشوق دل تنگ منست
عاشق چشم انتظار آتشم
تا مرا سوزد نگارم آتش است
تا در او سوزم نگار آتشم
پر فشان حسرت شمع امید
مایل پروانه وار آتشم
دور از آتش كی توانم زیستن
همچو خاكستر كنار آتشم
سوختم تا خاك جا ماند ز من
یا ز دودم، یا غبار آتشم
ای حریف قسمت "شاكر" بدان
من ز میدان قمار آتشم

دامن بیگانه گان

تا به كی بر دامن بیگانه گان چنگی زنیم؟
باید از خود صورتی سازیم و آهنگی زنیم
شیشه را صیقل مباید دیگر از زنگ جفا
از محبت بر رخ آیینه تارنگی زنیم
بوسهء عشقی نثار صورت صلح سپید
از تف لعنت به روی تیرهء جنگی زنیم
وصل باید تكه های شیشه های قلب ما
ما چرا بر شیشهء دلهای هم سنگی زنیم
گر چه تاریك است ره، ما یك دو گامی طی كنیم
گر چه دور افتاده منزل، یك سه فرسنگی زنیم
بس كه ورزیدیم "شاكر" عشق شد معتاد ما
نه شرابی سر كشیم، نه جرعهء بنگی زنیم
مرگ زندگی

دور دستان جنگلی انبوه بود
اینطرف دریا و آنسوش كوه بود
اندرآن جنگل هرحیوان زنده بود
هر نوع حیوان جز انسان زنده بود
مرغ وآهوو پلنگ و شیرداشت
جمله پا آزاده از زنجیر داشت
هم بلوط پیر و هم سرو جوان
بی نیاز از وام دست باغبان
گلهء شیران درآن فرمانروا
داشت جنگل پاك و مصون از بلا
شیر بد فرمانده و سالار او
جمله حیوانات جنگل یار او
لیك آنجا عده ای مكار بود
دشمن باطن به ظاهر یار بود
روبه وكفتاروهم گرگ و شغال
از حسادت روزوشب درقیل و قال
خوابشان فرمانروایی بود وبس
خیالشان را بیوفایی بود و بس
هرچه كوشیدند حیوانی شوند
در پی تدبیر سامانی شوند
رنجهء تدبیر شان سودی نداشت
دام هر تذویرشان جودی نداشت
عاقبت غمگین و زار وخسته پا
در كمین فرصتی كردند جا
***
خواستند شیران به پا روزی ز خواب
در پی آذوقه ای و نان و آب
در شكار آهوان بر خا ستند
همچو تیری از كمان برخا ستند
یك به یك آهو فگندند بر زمین
تا همه جستند یكجا اززكمین
آهوان كم بود و شیران بیشمار
بهر تقسیم جسد نا سازگار
در ستیز و جنگ و در دعوا شدند
بر سر و بر پای هم بالا شدند
غافل از آفات این دنیا شدند
تك، تك اندر گوشه ای تنها شدند
زخم دندان بر سر و گردن پدید
از تن ایشان همی خون میچكید
بین شیران اتحاد از بین رفت
یاری شان در فساد از بین رفت
***
حال ایشان گرگ و هم كفتار دید
هم شغال و روبه مكار دید
شیر را از شیر تا بیزار دید
بیكس و تنها و هم بیمار دید
دشمنانش شیر را ناچار دید
بهر حمله فرصتی تیار دید
جمع گردیدند با هم دوستان
تا بیفتادند شیران را به جان
تیغ دندان بر سر و روشان زدند
چنگها بر تار گیسوشان زدند
شیرها بودند تا بی اتفاق
در بلا رفتند از دست نفاق
شیر سلطان طعمهء روباه شد
چون گدایان حال او جانكاه شد
شیر تا در خاك و خون آلوده شد
پس دل روباه و گرگ آسوده شد
********************
خفته بد تا شیر اندر خاك و خون
زیر لب میگفت: ای دنیای دون!
روزگاری ما شهنشاهی بدیم
صاحب یك عزت و جاهی بدیم
كس توان جنگ شیران را نداشت
تاب زور ما دلیران را نداشت
ما به دنیا احترامی داشتیم
عزت و جاه و مقامی داشتیم
گرگ و روبه اوفتاد در جان ما
رفت آخر شوكت دوران ما
گرگ و روبه سینه و جانم درید
كس فغان و ناله ام را كی شنید
غزتی دادی ز اول ای خدا
از چه رو باید چنین پایان ما
شیر بد در زاری و راز و نیاز
با خداوند بزرگ كار ساز
با دلی افسرده نالان گریه كرد
عاقبت زار و پریشان گریه كرد
*********************
تا خداوند نالهء او را شنید
جلوه ای از نور حق آمد پدید
ناگهان، در گوش شیر آمد صدا
ای گرفتار بلا! ای بینوا
ا یزد این با تو روا كی میكند؟
در خورت رنج و بلا كی میكند؟
خویشتن را خود به غم آغشته ای
با بلا و با ستم آغشته ای
تا وقار و همت و تدبیر تست
جملهء آفاق در تسخیر تست
اتحادت شاه جنگل كرده بود
ورنه حیوان قوی بس چون تو بود
چشم تو از حرص آهو كور شد
قلب یاران از تو بس رنجور شد
حرص دنیا مایهء رنج تن ا ست
عشق دنیا، دزد در گنج تن است
یا دل یاران ره آزرده ای
یا برای دور دون جان داده ای
زاتفاقت بایدت آگاه شد
بایدت یارو رفیق راه شد
ز اتفاقت صعب آسان میشود
شیر جنگل شیر سلطان میشود
زنده گان را زاتفاق آزاده گیست
بی اتفاقی نام مرگ زندگیست
متحد باش باز تا سلطان شوی
ور نباشی، صید این و آن شوی
**********************
دشمان را تا به كی سازیم شاد
ای وطنداران خدا را اتحاد
ای عشق

عجب دنیای رنگین داری ای عشق
چه خوش یك خواب شیرین داری ای عشق
ز نفرینت بسی اندر گریزند
گرفتارم به نفرین داری ای عشق
به راهت از نفس افتاده ام بسیار
ز بس بالا و پایین داری ای عشق
ببین قد خمم را در جوانی
كه بی حد بار سنگین داری ای عشق
هزاران داغ بر فرش دل من
به مثل نقش قالین داری ای عشق
شب “شاكر” كنی روشن ز امید
كه صدها ماه و پروین داری ای عشق

زن افغان

ای دختر با ستان این خاك
گنجینهء جاودان این خاك
هنگامهء جنگ تا به پا شد
ای زن به توبس ستم روا شد
زاین پیش كه جنگ هم نبودی
در آتش غم نشسته بودی
قلب تو پر از هزار رنج است
در سینهء تو هزار گنج است
تا حق تو پایمال كردند
بی وجه و بی مجال كردند
باید كه ز حق دفاع نمایی
تا چند خموش و بی نوایی؟

از آن كه تو نور مهر و ماهی
در ظلمت شب چرغ راهی
ای زن هنرت ضرور باید
از جهل ترا بدور باید
تو مادر كودكان این خاك
تو حامی گلستان این خاك
سازندهء این وطن تویی تو
دهقان همین چمن تویی تو
مگذار كه حق تو ستانند
یا كمتر از آنچه هستی دانند

باید كه ز حق دفاع نمایی
تا چند خموش و بی نوایی؟
از گرمی آفتاب دانش
از رحمت جوی آب دانش
شاداب نمای گلشن خویش
آباد نمای مأمن خویش
از فیض هنر مباش محروم
در خانه مشو به قید محكوم
باید كه ز علم آگه باشی
گیرم كه گلابی، تازه باشی

باید كه ز حق دفاع نمایی
تا چند خموش و بی نوایی؟

ای زن كه دلت ز غصه تنگ است
در واهمه از بلای جنگ است
جنگ تو همی برای صلح است
آواز ترا نوای صلح است
ز ابراز نظر مدار پرهیز
از بی خردان همیشه بگریز
در كسب حقوق خود به پا خیز
با یكدلی و به یك صدا خیز
باید كه ز حق دفاع نمایی
تا چند خموش و بی نوایی؟
در خانه چرا نشسته باشی؟
چون مرغك پر شكسته باشی
بالی بگشا برای پرواز
از صحن چمن برار آواز
بر خیز و جهان از آن خود ساز
گلشن ز كویر جان خود ساز
آبی به نهال آرزو ده
بوسی به جمال آرزو ده
بر خیز و بزن ز جهد گامی
از دیر بگیر انتقامی
بنیاد ستم ز جای بركن
زنجیر ستم ز پای بركن

باید كه ز حق دفاع نمایی
تا چند خموش و بی نوایی؟

افغانی ام

پشتون نییم، تاجك نییم، هزره نییم، ازبك نییم
افغانی ام، افغانی ام، افغانی ام، افغانی ام
در كشورم باشد اگر، از قومیت نامی دگر
زین نیستم، از آن نییم، افغانی ام افغانی ام
افغانم از افغانستان، از كشور آزاده گان
از قید و بند ترسانی ام ؟ افغانی ام افغانی ام
از آه احمدها حضر، ز آزار محمودان گذر
من میرویس ثانی ام، افغانی ام، افغانی ام
نه از شمالم نه جنوب، نه شرق دانم نه غروب
"شاکر" درست میدانی ام، افغانی ام، افغانی ام